گفتند " ستاره را نمي توان چيد."
و آنان که باور کردند ،براي چيد ن ستاره حتي دستي دراز نکردند
اما باور کن که من به سوي زيباترين و دورترين ستاره دست يازيدم،
و هرچند دستانم تهي ماند،اما چشمانم لبريز ستاره شد !
" قصه شيرين "
مهرورزان زمانهاي کهن هرگز از خويش نگفتند سخن
در هر آنجا که تويي بر نيايد دگر آواز ز من
ما هم اين رسم کهن را بسپاريم به ياد
هر چه ميل دل دوست بپذيريم به جان
آه:
باز اين دل سر گشته من ،ياد آن قصه شيرين افتاد
بيستون بود و تمناي دو دوست
آزمون بود و تمناي دو عشق
در زماني که چو کبک ، خنده مي زد شيرين،
تيشه مي زد فرهاد !
نتوان گفت به جانبازي فرهاد افسوس
نتوان کرد ز بي دردي شيرين فرياد
کار شيرين به جهان شور بر انگيختن است
عشق در جان کسي ريختن است !
کار فرهاد برآوردن ميل دوست
خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه درآويختن است !
رمز شيريني اين قصه کجاست ؟
که نه تنها شيرين ، بي نهايت ،زيباست !
***
آنکه آموخت به ما درس محبت ، مي خواست :
جان چراغاني کني از عشق کسي
به اميدش ببري رنج بسي !
تب و تابي بودت هر نفسي
به وصالي برسي يا نرسي !
سينه بي عشق مباد !


