قلم رو دستم میگیرم و باهاش مردمک چشمم رو آبی رنگ میزنم. پایینش امواج اشک رو نقاشی می کنم و گوشه آسمونش صدای رعد آسای هق هق رو آویزون می کنم.بعد یواش یواش بارون می باره ... می باره ... می باره ...
اونقدر میباره که سیاهی مژه گانم رو پاک می کنه و به جاش یه دشت سبز میشه. اونقدر که دو تا تیم یازده نفره بتونند توش فوتبال دستی بازی کنند. صدای هیاهوی بازی گرم اونها توی حنجره من یخ میزنه. مثل فرو دادن دود سیگار سرما تا توی ریه هام میره.
ریه هام پر از گازه. گاز مثل قیر مذاب میشه ... پالاق ... پولوق ... می جوشه. انگار زلزله میشه. تمام وجودم به رعشه می افته. اونقدر که زانو هام سست میشه و در لایتناهی ناممکن سقوط آزاد می کنم
همینطور پایین میرم. سرم گیج میره. زیر پام رو نگاه میکنم. وای! چه ارتفاعی ...
.... گرومپ.... از مغز سرم تا کف پام سوزن سوزن میشه. انگار سیخ داغ تو بدنم فرو می کنند
چقدر گرمه؟! مثل یه تاول روی داغی افتادم و هی تاول ها می ترکند. زخم ها نو میشوند و دوباره تاول میزنند. خودم رو در آیینه دست هام میبینم. مثل یه تابلوی کوبیسم پر از تکرار دایره های سفید بزرگ تاول. سر بالا می کنم. آسمان رنگ خاصی ندارد. خورشیدی در کار نیست. اما عرقم هنوز از منفذ بیرون نزده بخار میشه.
بعد از یکصد میلیون سال و یک روز سلول به سلول تبخیر می شم و شروع به بالا رفتن میکنم. همینطور بالا و بالاتر میرم. اونقدر میرم تا به جایی میرسم که دیگه بالاتر نمیرم. نفسم بند اومده. نمیتونم نفس بکشم. هرچی سر میکشم که بالاتر برم تا بتونم نفس بکشم نمیشه. به پایین شیرجه میزنم. سردم میشه. کمی پایینتر به چیزی برخورد میکنم. اونم یه جور شبیه منه. شبیه تنهایی هام. شبیه اشک ریختن هام شبیه فریاد هام شبیه درد مشترکم شبیه عشقم.
دست دراز کردم. به طرفش رفتم. خواستم که در آغوش بگیرمش. اما یه نور بزرگ، خیلی بزرگ، به بزرگی صاعقه بین ما ظاهر شد. صدای مهیبی اومد و من یه طرف اون یه طرف، پرت شدیم
دارم میریزم. فرو میریزم. چکاچک می شنوم. آخرین چیزی که از اون به یادم مونده طرح چشمش تو قطره هامه.
دیگه نمیدونم اون هم مثل من به اعماق فرار کرد یا روی زمین دنبال عاقبت می گشت یا شاید هم ...
زمستان 79
زاهدان
پ . ن : الان یادم نیست اون موقع که متن بالا رو نوشتم چه حالی داشتم و تو چه فضایی سیر میکردم. حالم کم بد نبوده لابد ..
ساعت زنگدار رو ميزيش که با باطری قلمی کار می کرد سياه بود و موهاش سفيد. ساعت تو مشتش بود وقتی که بی اعتنا به ماشين ها از خيابان رد شد. وارد پارک که شد روی اولين صندلی سيمانی کنار ميزی که روش چارخونه های سياه و سفيد شطرنج بود نشست. ساعت رو کوک کرد و گذاشت روی ميز. دستش رو هنوز پس نکشيده بود که ساعت با ريتم سه ضرب شروع کرد به زنگ زدن. اگه برای تو صدای زنگ ساعت مثل صدای ضربه های پتکه برای اون مثل ترانه لالايی بود. مثل آونگ شروع کرد به چپ و راست شدن. سرش که پايين افتاد عينکش از بند گردنش آويزون شد. از خواب پريده بود انگار. سر بلند کرد و به دور دستهای تار مقابلش چشم دوخت. توی دنيای محو روبروش بچه ای رو ديد که تاب بازی می کرد. لالايی زنگ ساعت هنوز ادامه داشت. شروع کرد به تاب خوردن. بالاتر. بالاتر. دست هاش رو باز کرد و آماده پرواز شد.
تِلِق ... چشم که باز کرد ساعت جلوی پاش روی زمين افتاده بود و ديگه زنگ نميزد. خم شد و برش داشت. کنار گوشش گرفت. ديگه تيک تاک هم نمی کرد. تکونش داد. صدای فرو ريختن چيزی از داخل ساعت شنيد. از جاش بلند شد. راه افتاد و توی راهش ساعت زنگدار روميزی با باطری قلمی رو توی سطل زباله انداخت و رفت.
پی نوشت:
۱) این اصلا ربطی به بازی من و من نداره و اسمش رو هم نمیشه داستانک گذاشت
۲) سال ها پیش شخصا از روی این داستان یک فیلم کوتاه ساختم که اولین و آخرین فیلمم تا امروزه.
پی نوشت پی نوشت ۲) فیلمنامه اش رو سال ۱۳۷۸ نوشتم اما داستانش رو همین الان نوشتم!!!
بهم گفت پاشو برو. برگشتم و هاج و واج نگاهش کردم. رو به من کرد و شاخه گلی رو که بهش داده بودم به دستم داد و گفت پاشو برو. دیگه حوصله ات رو ندارم. هنوز متعجب نگاهش می کردم. ادامه داد, دیگه ازت خسته شدم. پاشو برو.
شاخه گل رو از دستم گرفتی و گذاشتی رو نیمکتی که روش نشسته بودیم. دستم رو کشیدی تا بایستم و من هنوز گیج بودم. ازش پرسیدم این حرف ها رو از ته دلت زدی؟ سرش رو تکون داد و گفت آره. تو هنوز دستم رو می کشیدی.
شاخه گل رو از روی نیمکت برداشتم وقتی تو دستم را کشیده بودی تا بایستم. هنوز داشتم حیرون نگاهش می کردم که تو دنباله شمشاد ها رو گرفتی و رفتی به سمت خروجی پارک. تو نگاهش اثری از خنده و شوخی نبود. انگار بهم می گفت چرا وایسادی برو دیگه.
پشت سرت کنار ردیف شمشاد ها راه افتادم. تند قدم بر می داشتی و من هنوز مبهوت پشت سرت پا می کشیدم. وایسادم و به پشت سرم نگاه کردم. روی نیمکت نشسته بود. سر برگردوندم. تو بی درنگ می رفتی.
برگشتم طرف نیمکت. دنیا دور سرم شروع کرده بود به چرخیدن. چیزی نمونده بود بیافتم. رسیدم بالای سرش . شاخه گل رو گرفتم طرفش. پرسید چرا برگشتی؟ اومدی گلم رو بدی؟ ساکت نگاهش کردم. گفت اگه دو قدم دیگه رفته بودی صدات زده بودم. قبل از این که بیافتم نشستم کنارش. چشم انداختم کنار شمشاد ها . تو رفته بودی.

