تبليغاتX
از قطره تا دریا
.: قطره دریاست اگر با دریاست .:. ور نه او قطره و دریا دریاست :.

سلام

     امروز گمون نمی کردم که قراره با روز های دیگه فرق داشته باشه. اما حوادث ساده ای که اتفاق افتاد ثابت کرد که امروز قراره از اون روز های عجیب باشه. و نتیجه اش این شد که یه موضوع جدید به وبلاگ اضافه شد با عنوان روز های درهم و برهم!
     صبح که به قصد محل کارم رسیدم میدون انقلاب ، برای عوض کردن اتوبوس دور میدون می چرخیدم. وقتی
خواستم پیاده رو را برای طی کردن عرض خیابون ترک کنم متوجه شدم ماشین سیاه رنگ بانک درست در معبر پلی که پیاده رو را به خیابون وصل میکنه توقف کرده. جلوش انباشتی از تاکسی ها و مسافرکش ها بود اما پشت سرش تا اون سر میدون هیچ ماشینی نبود.
     یکی از مامورین مسلح ماشین حمل پول از طرف بانک به سمت ماشین می اومد. پا تند کردم و قبل از این که
برسه رفتم روی پل. بلند گفتم:" این چرا جلوی پل وایساده!" از فاصله بین پل و جوب (جوی) و ماشین و خیابون خودم رو به خیابون کشیدم. اونجا یه مامور مسلح دیگه ماشین حمل پول سر راهم سبز شد. باید ماشین رو دور می زدم تا به خطوط عابر پیاده می رسیدم. به مامور گفتم: "برو کنار آقا!" و پریدم روی خطوط عابر پیاده.
     قدم از قدم بر نداشته بودم که برخوردم به یه تاکسی که روی خطوط ایستاده بود. و یه نفر مسافر در حال سوار
شدن بود. درنگ کردم تا شاید رد بشه و من به مسیرم ادامه بدهم. اما از پشت سرم یه زن خودش رو به تاکسی رسوند و دست به دستگیره در نگرفته فریاد میزد: "پل فلزی!"
     دیگه فکر کنم اتفاقی که نباید می افتاد، افتاده بود. تاکسی رو هم با اندکی خشم دور زدم. هنوز چند قدم تا
مسیر میانی خیابون مونده بود که صدای بوق پیاپی در سمت چپم توجهم رو جلب کرد. یه ماشین که راننده اش جوانکی بود که ریشش تا روی سینه اش میرسید به طرفم می اومد. نفر جلو تر از من به مسیر مقابل رسیده بود و اگه من همون جا وسط خیابون وا می ایستادم ماشین رد می شد. اما من وا نایستادم! در حالی که رو به راننده می گفتم: " تو وایمیسی تا من رد شم" به راهم ادامه دادم.
     وارد مسیر میانی خیابون شدم و ماشین جوانک با اندکی تاخیر برای تعویض دنده پشت سرم به راهش ادامه داد.
نگاهی رو روی خودم حس کردم. به نظرم اومد نفر جلوتر از من برگشته و من رو نگاه میکنه. خودم رو به سمت دیگه مسیر برای عبور از مسیر بازگشت خیابون رسوندم. وقتی پام رو روی خط کشی گذاشتم متوجه ماشینی شدم که از پشت سر ماشینی که جلوی من روی خط کشی بود راهش رو به سمت چپ به طرف من کج کرده بود و با دیدن من به سرعتش اضافه شد. راننده مرد مسنی بود که صورتش رو خوب تراشیده بود. در حالی که رو بهش می گفتم: " پس کی میخوای وایسی؟!" مقابل ماشینش قرار گرفتم و او ناچار به توقف کامل قبل از خط کشی شد. راننده با نگاهش تا رد شدن کامل از جلوی ماشین دنبالم کرد.
    الان، خدا رو شکر صحیح و سالم توی دفترم نشستم و این متن رو برای شما حروف چینی می کنم. اتفاقات بعدی
که تا رسیدنم به دفتر افتاد دنبال همین ماجرا بود اما تعریفی نداشت. الان هم در حالی که این متن روی وب قرار میگیره میرم که صدقه بدهم.

پی نوشت:
     1) این میدون انقلاب در اصفهان هستش و نه تهران و به شماره بیشتر از دوازده چراغ راهنمایی در تمام مدخل
های این میدون نصبه که به جز مدتی بعد از نصبشون که قرمز میشدن، همیشه چشمک زن بودن! -کاش میدونستم هزینه اینها رو کی قراره بده! -
     2) همه ما برای گرفتن گواهینامه، آیین نامه رانندگی رو حفظ می کنیم پس قوانین رو بلدیم!
     3) خدایا! وقتی خودم پشت فرمون ماشین نشسته ام به فریادم برس!

نوشته شده توسط اميد در ساعت 10:37 قبل از ظهر | لینک  | 
 
رفتن به بالای صفحه